کارل مارکس مذهب را عامل تسلی انسان و توجیه چنین جهانی میدانست!
انسان به مذهب نیاز دارد تا حیات ناخوشایند را برای او تحملپذیر سازد!
با این حال، مذهب دلپذیرترین وجه دنیای نامطلوب و ظالمانه است. به گفته مارکس: «درد و رنج مذهبی، در عین حال جلوه درد و رنج و اعتراضی بر ضد درد و رنج واقعی است. مذهب آه و ناله خلق ستمدیده است، قلب دنیایی بیقلب و روح وضعیتی بیروح است. مذهب افیون مردمان است.»
یعنی: مذهب عاملی آرامشبخش و مُسکن در جهانی پردرد و رنج است. منظور مارکس از درد و رنج و اعتراضی بر ضد درد و رنج واقعی، این است که مذهب بهعنوان اعتراض به درد و رنج، بیاثر است! زیرا توجه انسان را از این جهان به جهانی دیگر معطوف میکند! و به انسان میآموزد که درد و رنج این جهان را در مقابل پاداشهای اُخروی بپذیرد!
هر چه جهان بیروحتر و دردمندتر شود، مذهب، روحانیتر و علویتر میشود! روح انسان را به جهانی دیگر حوالت میدهد. لذت مذهبی تنها لذت روحی ممکن است و در مقابل آلام دنیای واقعی مُسکنی بینظیر است.
مارکس جامعه را عامل فرافکنی میدانست و ریشه این فرافکنی را در وضعیت اجتماعی و سیاسی جستجو میکرد. به گفته مارکس، مذهب خودآگاهی و خوداحساسی انسانی است که یا خود را بازنیافته و یا خود را دوباره گم کرده است. دولت و جامعه، مذهب را که آگاهی جهانی معکوس است را ایجاد میکنند و در انسان مذهب را که آگاهی تحریف شده انسان به خویش است، بهوجود میآورند.
انسان به مذهب نیاز دارد تا حیات ناخوشایند را برای او تحملپذیر سازد!
با این حال، مذهب دلپذیرترین وجه دنیای نامطلوب و ظالمانه است. به گفته مارکس: «درد و رنج مذهبی، در عین حال جلوه درد و رنج و اعتراضی بر ضد درد و رنج واقعی است. مذهب آه و ناله خلق ستمدیده است، قلب دنیایی بیقلب و روح وضعیتی بیروح است. مذهب افیون مردمان است.»
یعنی: مذهب عاملی آرامشبخش و مُسکن در جهانی پردرد و رنج است. منظور مارکس از درد و رنج و اعتراضی بر ضد درد و رنج واقعی، این است که مذهب بهعنوان اعتراض به درد و رنج، بیاثر است! زیرا توجه انسان را از این جهان به جهانی دیگر معطوف میکند! و به انسان میآموزد که درد و رنج این جهان را در مقابل پاداشهای اُخروی بپذیرد!
هر چه جهان بیروحتر و دردمندتر شود، مذهب، روحانیتر و علویتر میشود! روح انسان را به جهانی دیگر حوالت میدهد. لذت مذهبی تنها لذت روحی ممکن است و در مقابل آلام دنیای واقعی مُسکنی بینظیر است.
مارکس جامعه را عامل فرافکنی میدانست و ریشه این فرافکنی را در وضعیت اجتماعی و سیاسی جستجو میکرد. به گفته مارکس، مذهب خودآگاهی و خوداحساسی انسانی است که یا خود را بازنیافته و یا خود را دوباره گم کرده است. دولت و جامعه، مذهب را که آگاهی جهانی معکوس است را ایجاد میکنند و در انسان مذهب را که آگاهی تحریف شده انسان به خویش است، بهوجود میآورند.
نکن ناله و فریاد نکن! درد و رنج را تحمل بکن!
زیرنویس:
– متن بالا از کتاب جامعهشناسی سیاسی (نشر نی) در وبلاگ نقلقولها و نکتهها و تصویر در یادداشتهای روزانه با دوستان منتشر شده بودند.

